تبليغاتX
ياس بهشتي

ياس بهشتي
روی فرو پوش چون دُرّ صدف / تا نشوی تیر بلا در هدف
بِسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحيمْ
هر كس در اين جهان دوستانى داشته و با كسانى آمد و شد دارد؛ چون بدون دوست و رفيق كسى نمى تواند زندگى كند. خوبان ، دوستان و همفكران خوب و بدان دوستان و هم فكران بد براى خود انتخاب مى كنند.
به گونه اى كه شاعر مى گويد:
كبوتر با كبوتر، باز با باز

كند همجنس با همجنس پرواز

دوستان شيطان كسانى هستند كه : فتنه و فتنه انگيزى را دوست دارند؛ از خون ريزى و كشت و كشتار خوششان مى آيد؛ ديگران را براى جنگ و دعوا با مسلمانان تحريك مى كنند؛ آنها تحت تاءثير وسوسه هاى شياطين قرار مى گيرند؛ به خاطر دوستى با آنان ، با مؤمنان مى جنگند. قرآن در اين باره مى فرمايد:
و ان الشياطين ليوحون الى اوليائهم ليجادلوكم و ان اطعتموهم انكم لمشركين .
((و شياطين به دوستان خود مخفيانه مطالبى القا مى كنند تا با شما به مجادله برخيزند - ولى شما به هوش باشيد - اگر از آنها اطاعت كنيد، شما هم مشرك خواهيد بود)).(181)
روزى حضرت رسول صلى الله عليه و آله و سلم با شيطان ملاقات كرد و فرمود:اى لعين ! دوستان تو از امت من چقدراند؟
گفت : دوازده نفر! 1. امير ستم گر؛ 2. ثروت مند خودخواه ؛ 3. كسى كه باك ندارد از كجا به دست مى آورد و در كجا صرف مى كند؛ 4. عالمى كه پادشاه ستم كارى را با ظلم و جورش تاءييد كند؛ 5. تاجر خائن كه در تجارت خود به مردم خيانت كند؛ 6. محتكر كه ارزاق مردم را ارزان مى خرد و براى گران شدن ذخيره و انبار مى كند؛ 7. زناكاران ، اعم از مرد و زن ؛ 8. رباخواران كه مال فقيران را به اين وسيله از كفشان بيرون مى آورند؛ 9. افراد بخيل كه از انفاق مال خود بخل مى ورزند و ديگران را از آن محروم مى كنند؛ 10.كسانى كه در نماز سستى مى كنند و توجهى به آن ندارند؛ 11. كسانى كه در ميان مردم سخن چينى مى كنند و آنان را به جان هم مى اندازند؛ 12. كسانى كه مست و بى هوش هستند.
[ چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1391 ] [ 21:5 ] [ ] [ ]


 


"شما ای‌ مردم‌ بر پرتگاه‌ آتش‌ بودید و از فرط‌ ذلت‌ نزد دیگران، همچون‌ جرعه ‌آبی‌ در دست‌ تشنه‌ کامی‌ یا لقمه‌ای‌ در دست‌ گرسنه‌ای‌ و یا چون‌ آتشی‌ که‌ شخص‌ مستعجلی‌ از آن‌ برگیرد. شما لگدکوب‌ و پایمال‌ بودید و از آب‌ متعفن‌ با سرگین‌ شتر می‌‌آشامیدید و از برگ‌های‌ خاک‌مال‌ و علف‌ بیابان‌ می‌خوردید. ذلیل‌ بودید و زبون‌ می‌زیستید و هر آن‌ مضطرب‌ بودید که‌ مبادا از این‌ سوی‌ یا آن‌ سوی‌ به‌ شما هجوم‌ آورند و به‌ اسارتتان‌ ببرند. شما این‌ بودید تا خداوند به‌ دست‌ محمد صلی الله علیه و آله با همه‌ آنچه‌ بر او گذشت‌ رهایتان‌ کرد. چه‌ سختی‌ها که‌ نکشید و چه‌ شکنجه‌ها که‌ ندید.

هرگاه‌ شاخی‌ از شاخ‌های‌ شیطان‌ و گردنکشی‌ از یارانش‌ سر بر می‌داشت‌ و فتنه‌ای‌ از مشرکان‌ به‌ خونخواری‌ دهان‌ می‌گشود، او برادرش‌ علی علیه السلام را در کام‌ آتش‌ رقصان‌ آن‌ و در گلوگاه‌ خطر می‌افکند و او‌ نیز، تا مغز دشمن‌ را نمی‌کوفت‌ و آتش‌ سرکش‌ فتنه‌ را به‌ آب‌ شمشیرش‌ خاموش‌ نمی‌کرد، آرام‌ نمی‌گرفت. در همه‌ این‌ مدت، علی علیه السلام در راه‌ خدا سختی‌ می‌کشید و به‌ آب‌ و آتش‌ می‌‌زد. در کار خدا از جان‌ مایه‌ می‌‌گذارد و همواره‌ به‌ رسول‌ خدا نزدیک‌ بود. در میان‌ دوستان‌ و سربازان‌ خدا وقف‌ راه‌ خدا بود و مدام‌ خود را به‌ مشقت‌ می‌انداخت. در دریای‌ رنج‌ فرو می‌رفت‌ و هرگز در راه‌ خدا به‌ ملامت‌ مردم‌ وقعی‌ نمی‌نهاد و به‌ ستوه‌ نمی‌آمد.


ولی‌ شما چه؟ در تمام‌ آن‌ روزها، در رفاه‌ و عیش‌ بودید، خوش‌ می‌گذراندید و زندگی‌ می‌کردید و بی‌درد بودید. هرگاه‌ درگیری‌ و نبرد پیش‌ می‌آمد، خود را کنار می‌کشیدید و ما را تنها می‌گذاردید و از جنگ‌ می‌گریختید.



"برای‌ تمام‌ کسانی‌ که‌ می‌خواهند الهی‌ زندگی‌ کنند، فاطمه علیهاالسلام دفاع‌ از حریم‌ ولایت‌ را، زیباتر از هر کس‌ به‌ معرض‌ نمایش‌ گذارد. خطبه‌ غَرایش‌ در مسجد مدینه، گواه‌ فصاحت‌ و بلاغت‌ بی‌نظیر آن‌ حضرت‌ است. مضامین‌ عالی‌ خطبه، اسلام‌ راستین‌ را معرفی‌ می‌کند و اهمیت‌ ولایت‌ و امامت‌ را روشن‌ می‌سازد.


... به‌ کجا می‌روید؟ چه‌ می‌کنید؟ هنوز پیکر پیامبر تازه‌ است؛ آیا می‌گویید که‌ محمد مُرد و همه‌ چیز تمام‌ شد؟ هرگز!

... هان‌ می‌بینم‌ که‌ اینک‌ باز زمین‌گیر شده‌اید و دل‌ به‌ تن ‌آسایی‌ و راحت‌ طلبی‌ و دنیا خواهی‌ داده‌اید و قصد همیشه ‌ماندن‌ در دنیا کرده‌اید و کسی‌ را که‌ به‌ قبض‌ و بسط‌ کار حکومت‌ سزاوارتر است، دور رانده‌اید و با راحتی‌ و عیاشی، خلوت‌ کرده‌اید.


... بدانید اگر همه‌ شما هم‌ کافر شوید و به‌ حق‌ پشت‌ کنید، خداوند همچنان‌ ستوده‌ است‌ و احتیاجی‌ به‌ شمایان‌ ندارد.

و بدانید آنچه‌ را که‌ اینک‌ گفتم؛ گفتم، در حالی‌ که‌ می‌دانستم‌ هرگز یاوری‌ نخواهید کرد. ولی‌ آنچه‌ گفتم‌ راز دل‌ غمین‌ من‌ بود که‌ در سینه‌ جمع‌ شده‌ و دود حزن‌ و اندوه‌ من‌ بود که‌ در دل‌ خسته‌ام‌ متراکم‌ شده‌ و آه‌ آتش ‌افروزی‌ که‌ از سینه‌ دردمند من‌ شعله‌ کشیده؛ تنها خواستم‌ با شما حجت‌ را تمام‌ کرده‌ باشم."

[ شنبه دوم اردیبهشت 1391 ] [ 23:31 ] [ ] [ ]
 

 

شب است و غم و درد و الم و تابش مهتاب، در آن شهر پر از ظلم، به جز مردم یک خانه، همه خواب، همه خواب، و جز هِق هِق آهسته‏ی یک مرد، و یا ناله‏ی آرام دو سه کودک بی تاب، اگر گوش کنی می شنوی زمزمه‏ی ریختن آب

یا زهرا

اگر چه همه خوابند، ولی در دل آن خانه پر از ماتم و غوغاست، که این شب، شب بی مادری زینب کبراست، شب اصلی ضربت زدن حضرت مولاست، شب غسل گل یاس علی حضرت زهراست

یا زهرا

علی بود وَ یک زانوی لرزان، علی بود و غم تازه یتیمان، علی بود وَ آن اشک روان، سینه‏ی محزون پر از درد، وَ آن گریه‏ی پنهان، علی بود، وَ یک یاس شهیده، همان شیر خدا، حیدر کرار وَ رنگی که ز رخسار پریده، همان فاتح خیبر، که قدش سخت خمیده، علی بود، همان همسر زهرا، که چندی است به جز فاطمه از مردم آن شهر سلامی نشنیده، علی بود وَ رخساره‏ی زهرا که سه ماه است ندیده

یا زهرا


علی بود و دلی خسته در آن بارش غمها، علی بود وَ اسماء، کنار بدن خسته‏ی زهرا، در آن نیمه شب ساکت و خلوت، همان نیمه شب غصه و غربت، شب هجر، شب اوج مصیبت، شب مرگ علی، مرگ گل یاس، علی کرد نگاهی سوی اسماء، که بریز آب روان بر روی گلبرگ گل یاس

یا زهرا

وَ با اشک نگاهی به تن فاطمه اش کرد و چنین گفت: عزیز دل حیدر، مددی کن که دهم غسل تنت را، کمک کن که بشویم بدنت را، وَ با نام خدا غسلِ گل یاس شد آغاز، خدا داند از آن لحظه که شد چشم علی سوی گلش باز

یا زهرا

علی بود وَ قلبی که به اندازه‏ی یک فاطمه غم داشت، علی بود وَ بازوی کبودی که ورم داشت

یا زهرا

وَ دستان علی بر گل زخم بدن فاطمه اش خورد، علی زنده شد و مرد، نفس در دل او حبس شد و سوخت، علی چشم به چشمان گلش دوخت، وَ آن بغض که در سینه نهان داشت رها شد، دوباره قد او خم شد و تا شد، وَ روح از بدنش رفت و جدا شد، سرش را به روی شانه‏ی دیوار زد و زار زد و گفت:، نگفتی به علی فاطمه یک بار، از این زخم وَ از قصه‏ی دیوار، از این اذیت، آزار، از این سینه و از لطمه‏ی مسمار، خدایا چه کند حیدر کرار؟!

یا زهرا

همه عالم هستی، فغان گشت و ز آه دل آن رهبر مظلوم، وَ از اشک یتیمیّ حسین و حسن و زینب و کلثوم، به جز زمزمه‏ی ریختن آب، از آن خانه صدائی به سما رفت، که تا عرش خدا رفت، صدای طپش یک دل خسته، که بندش شده پاره وَ از ریشه گسسته، صدای کمرِ کوه، که از غصه شکسته

یا زهرا

فقط آه کشید آه، علی با مدد فاطمه استاد روی پا، وَ چنین گفت به اسما، بریز آب به روی گل حیدر، ولی سعی کن آرام بریزی که یاسم شده پرپر، بریز آب ولی سعی کن آرام بریزی که گلم خسته‏ی خسته است، بریز آب ولی سعی کن آرام بریزی، که پهلوش شکسته است

یا زهرا

علی شست تنش را، و َبا گریه چنین گفت به زهرا: شدی پرپر و این شهر نفهمید، که گل طاقت این اذیت و این همه آزار ندارد، تو رفتی و علی یار ندارد، وَ در مردم این شهر طرفدار ندارد، گذشت

 از من و تو قصه ولی کاش به گلبرگ شقایق بنوسیند، که گل تاب فشار در و دیوار ندارد ...

[ چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391 ] [ 21:7 ] [ ] [ ]

لحظات غروب خورشید بسیار غمبار بود.روی بلندی رفتم و با دوربین نگاه کردم ،انفجارهای پراکنده هنوز در اطراف کانال دیده میشد.دوست صمیمی من ابراهیم آنجا ست و من هیچ کاری نمیتوانم انجام دهم.

عراقی ها به روز 22بهمن خیلی حساس بودند،حجم آتش آنها بسیار زیاد بود .

عصر بود که حجم آتش کم شد با دوربین به نقطه ای رفتم که دید بهتری روی کانال داشته باشد

آنچه میدیم باور کردنی نبود دود غلیظی از محل کانال بلند شده بود!مرتب صدای انفجار می آمد.

سریع پیش بچه های رفتم و گفتم عراق داره کار کانال و تموم میکنه ! فقط آتش و دود بود که دیده میشد!!

اما هنوز امید داشتم با خودم گفتم : ابراهیم شرایط بدتر از این را سپری کرده اما وقتی یاد حرفاش افتادم دلم لرزید.

نزدیک غروب بود احساس کردم چیزی از دور در حال حرکت است.با دقت بیشتری نگاه کردم کاملا مشخص بود سه نفر در حال دویدن به سمت ما بودند، در راه مرتب زمین میخوردن و بلند میشدند.

میان سرخی غروب بالاخره آنها به خاکریز ما رسیدند.

پرسیدیم از کجا می آیید؟

گفتند:از بچه های کمیل هستیم.

با اضطراب پرسیدم :پس بقیه چی شدند؟

حال حرف زدن نداشت ، کمی مکث کرد و ادامه داد :

ما این دو روز زیر جنازه ها مخفی شده بودیم ،اما یکی بود که این پنج روز کانال رو سر پا نگه داشته بود

دوباره نفسی تازه کرد و ادامه داد:

عجب آدمی بود !یک طرف آر پی جی میزد،یک طرف با تیربار شلیک میکرد.عجب قدرتی داشت

دیگری پرید توی حرفش و ادامه داد:

همه شهدا رو ته کانال کنار هم چیده بود آذوقه و آب رو تقسیم میکرد ،به مجروحا رسیدگی میکرد

اصلا این پسر خستگی نداشت!

گفتم: از کی داری حرف میزنی مگه فرمانده هاتون شهید نشده بودند؟

گفت:جوانی بود که نمیشناختمش.موهایش کوتاه بود،شلوار کردی پاش بود ،

دیگری گفت :روز اول هم یه چفیه عربی دور گردنش بود.چه صدای قشنگی داشت!برای ما مداحی هم میکرد و روحیه میداد.

داشت روح از بدنم خارج میشد!سرم داغ شده بود!آب دهانم را فرو دادم .

اینها مشخصات ابراهیم بود !

با نگرانی نشستم و دستانش را گرفتم با چشمانی گرد شده از تعجب گفتم:

آقا ابرام رو میگی درسته؟الان کجاست؟

گفت:آره انگار یکی دوتا از بچه های قدیمی آقا ابراهیم صداش میکردند.

یکی دیگر گفت :تا آخرین لحظه که عراق آتیش می ریخت زنده بود،به ما گفت:

عراق نیروهاشو برده عقب حتما میخواد آتیش سنگین بریزه شما هم اگه حال دارید تا این اطراف خلوته برید عقب!

دیگری گفت : من دیدم که زدنش !با همان انفجار های اول افتاد روی زمین...

بی اختیار بدنم سست شد دیگر نمیتوانستم خودم را کنترل کنم .سرم را روی خاک گذاشتم و تمام خاطراتی که با ابراهیم داشتم در ذهنم مرور شد.از گود زورخانه تا گیلان غرب و ...

بوی شدید باروت و صدای انفجار با هم آمیخته شده بود !رفتم لب خاکریز میخواستم به سمت کانال حرکت کنم

یکی از بچه ها گفت با رفتن تو ابراهیم بر نمیگرده!همه بچه ها حال و روز من را داشتند!

وقتی وارد دوکوهه شدیم صدای حاج صادق آهنگران در حال پخش بود:

         ای از سفر برگشتگان                     کو شهیدانتان؟کو شهیدانتان؟

صدای گریه بچه ها بیشتر شد!خبر شهادت و مفقود شدن ابراهیم خیلی سریع بین بچه ها پخش شد.

یکی از رزمنده ها که با پسرش در جبهه بود گفت:همه داغدار ابراهیم هستیم!به خدا اگر پسرم شهید شده بود انقدر ناراحت نمیشدم،هیچ کس نمیدونه ابراهیم چه آدم بزرگی بود....

او همیشه از خدا میخواست گمنام بماند،چرا که گمنامی صفت یاران خداست!

خدا هم دعایش را مستجاب کرد!

ابراهیم سالهاست که گمنام و غریب در فکه مانده تا خورشیدی باشد برای راهیان نور...

منبع:کتاب سلام بر ابراهیم

-----------------------------------------------------

سلام دوستای گلم

این عید باستانی رو به همه ی شما تبریک میگم که انشالله که سال خوبی داشته باشید و امسال سا ل ظهور آقا باشه

چند روزی رو در خدمتتون نبودم رفته بودم مناطق جنگی  شهدا منو هم دعوت کردن  از مدت ها قبل  منتظرش بودم که دیگه یهوییییییییی شد.

این داستان از شهید ابراهیم هادیه که الان در حال مطالعه این کتابم

بخونید و لذت ببرید.

التماس دعا

[ شنبه پنجم فروردین 1391 ] [ 9:30 ] [ ] [ ]
خدایا در معرکه ی مرگ و حیات
هنگام لقا با تو می خواهم تنها باشم.
در صحنه ی عالم هنگامی که مورد آزمایش عشق و عاشقی قرار می گیرم
آرزو دارم که فقط تو شاهد من باشی
فقط تو رقص مرا در قربانگاه عشق نظاره کنی.


شهید دکتر مصطفی چمران

 

[ شنبه بیستم اسفند 1390 ] [ 16:51 ] [ ] [ ]
درباره وبلاگ

شهيد گمنام حقيقتي آسماني است که براي شناخت او بايد آسماني شوي و به همين دليل است که در روايات، آنان را «مجهولون في الأرض و معروفون في السماء» مي‏خوانند، يعني گمنام در زمين و نام‏دار در آسمان؛ مزار شهيد گمنام هم، هم‏چون فانوس پرفروغي، راه‏گم‏کردگان درياي پرتلاطم اين دنيا را به ساحل نجات و هدايت مي‏خواند و نور اميد را بر دل‏هاي کشتي‏شکستگان اقيانوس معنويت مي‏تاباند.